تبليغاتX
روزهای تکراری
مادرم معاون یه مدرسه ابتدایی تو یکی از بدترین قسمتهای جعفر آباد کرمانشاهه. محله جعفرآباد یکی از محله های مستضعف نشین و بی امکانات شهر هستش و مردم فقیر و تنگدستی داره.
کلا اتفاقاتی که اونجا می افته برای خیلی از آدمای طبقه متوسط جامعه به هیچ وجه قابل باور نیست. کلی چیز تعریفی هم از اونجا دارم که در آینده ممکنه بنویسم.فعلا این یه تعریف رو داشته باشید تا بعد.
سر پول دادن واسه هر چیزی که می شه - مثلا دفترچه نوروزی و پول کتاب و ورقه امتحانی و غیره- اکثر والدین میان مدرسه و خواهش و التماس که نداریم و پول نمی دیم و کمتر حساب کنید و از این حرفا. و خیلی ها هم واقعا همون 500 یا 1000 تومن براشون غیر قابل پرداخته. پدرای خیلی ها زندان یا فراری هستن و معمولا تعداد خیلی زیادی هم بچه قد و نیمقد دارن. برای همین هم سیاست مدرسه اینه که وضع مالی همه بچه ها رو کاملا بدونه تا با امکانات کمی که دارن به اونایی کمک کنن که واقعا نیاز دارن. یا مثلا اگه گهگاهی از طرف سازمانهای دولتی یا افراد خیرخواه کمکی می شه به دست نیازمندترین آدما برسوننش.
شاید باورتون نشه، خیلی از مادرهای بچه ها کلیه شون رو فروختن. حساب کنید بیشتر بچه های مدرسه نرخ کلیه رو می دونن.
بگذریم و به بحث اصلی برسیم.
البته بعضی ها هم هستن که در عین اینکه دستشون به دهنشون می رسه و وضع مالی نسبتا خوبی دارن ولی یه فرهنگ گداصفتی دارن و واسه کوچکترین مبالغ میان چونه می زنن و با زرنگ بازی خاصی از زیر بار مخارج بچه هاشون در می رن.
یه بار یکی از همین آدما میاد مدرسه که مثلا 300 تومن پول دفترچه نوروزی بچه ش رو نده و شروع می کنه به آه و ناله که نداریم و بدبختیم و غیره.
تصادفا آستین زنه می ره بالا و مشخص می شه از مچ تا زیر آرنج هر دو دستش به طور پیوسته پوشیده از النگوهای طلاست. مدیر و معاونا شاکی می شن که بابا تو این همه طلا دستته بعد میای واسه 300 تومن چونه می زنی؟
اونم میگه : نه بابا! به خدا وضعمون خیلی خرابه. اینم که می بینین نذره. حرامه بهش دست بزنم!
-نذر؟ چه نذری آخه؟
- ما چندتا بچه مون پشت سر هم دختر شده بود. سر این یکی که حامله بودم یه دفعه هوس طلا کردم!
باور کن خانم جان که قبلش اصلا از طلا متنفر بودم! شوهرم هرچی اصرار می کرد که برام طلا بخره من قبول نمی کردم! ولی سر این پسره یه دفعه ویارم شد طلا!
-ویار طلا؟ مگه می شه؟!!
-آره! چطور یکی انار دلش می خواد، یکی خاک دوست داره. خوب منم دلم طلا می خواست! شوهرم هم کلی پول قرض کرد و این طلا ها رو برام خرید! بعد که بچه پسر شد معلوم شد این طلاها یه حکمتی داشته!
واسه همینم نگرشون داشتم! چندبار که شوهرم کار و بارش خراب شد اومد اینا رو بفروشه که من نذاشتم!
بهش گفتم اگه اینها رو بفروشیم بچه مون می میره! اونم دست از سر این طلاها برداشت!

این رو که گفت همه معلمها با یاس و سرخوردگی به همدیگه نگاه کردن و از ویارهای مسخره و احمقانه خودشون احساس خجالت کردن!
+ نوشته شده توسط تکین در چهارشنبه 29 آبان1387 و ساعت 14:9 |