این مطلب کمی طولانیه. بذارید به حساب مدتها آپ نکردنم.
دیشب با کلی ذوق و شوق یه شعر نسبتا خوب رو که مدتها توی ذهنم بود آماده کردم و قصد داشتم امروز بیام بنویسمش. منتها اتفاقات به ظاهر ساده ای که امروز برام افتاد باعث شد شعر رو بذارم واسه یه وقت دیگه.
۱-کمتر از یک ساعت پیش، سوار تاکسی که شدم، یه لحظه یه چیزی اومد تو ذهنم که اگه الان یه ماشین بیاد به ماشینی که توشم بزنه، چه احساسی ایجاد می کنه. تو ذهنم مجسم می کردم که یه صدای خیلی بلند میاد و همراه با اون یه تکان شدید در اثر شدت ضربه و بعدش افزایش ضربان قبل و تلخ شدن ته گلو از ترس. توی همین فکرا بودم که یه پرایدی نزدیک ما از پشت محکم زد به ماشین جلوییش. برام جالب بود که سرنشینای پژو دقیقا همین احساسی رو که من داشتم مجسم می کردم، به طور واقعی تجربه کردن. کمی رفتیم جلوتر. یه خانمی داشت از عرض خیابون رد می شد. راننده ما وایساد که اون رد بشه. یه دفعه خانومه یه مکث عجیبی کرد و برای چند ثانیه به صورت راننده خیره شد و دوباره به مسیرش ادامه داد. در این لحظه یه دفعه یه ماشین از پشت محکم زد به ما. دقیقا همون چیزای که توی فکرم بود نمود تجربی پیدا کرد. به همین خاطر یه لحظه تا ته مغزم تیر کشید. به خودم که اومدم دیدم اون خانومه پاش رو گرفته و داره جیغ می زنه و گریه می کنه. قضیه این طوری بود که یه وانتی با سرعت خیلی زیاد زده بود به ماشین پشت سر ما. اونم خورده بود به ماشینی که ما توش بودیم و در اثر شدت برخورد، ماشین ما هم زده بود به پای اون خانمه و ضمنا زده بود به ماشین جلوییمون. در واقع ماشین ما تقریبا به صورت مماسی و از بغل به اون خانومه خورده بود و این طوری که معلوم بود خیلی حادثه جدی پیش نیومده بود. ولی اگه اون زنه فقط یه قدم دیگه جلوتر رفته بود بین ماشین ما و ماشین جلویی قرار می گرفت و هر دو پاش به طور کامل از زانو قطع می شد. جل الخالق! هیچ کس متوجه اون مکس و تامل چند ثانیه ای زن مضروب نشد، حتی خودش. ولی باور کنید من حتی قبل از تصادف دقیقا متوجه شدم که اون زنه چند ثانیه الکی مکث کرد و همون مکث نجاتش داد...
۲- دو هفته پیش که خونه بودم، خواستم برم دوش بگیرم. حباب لامپ حموم شکسته بود و من تنبلیم اومد برم یکی بخرم. با همون وضعیت رفتم حمام و مراقب بودم قطره های آب به لامپ نخوره. تمام در و دیوار حمام هم خیس بود. یه لحظه حواسم پرت شد و موقع دوش گرفتن چند قطره آب خورد به لامپ و با صدای مهیبی ترکید. خوش شانسیم اینجا بود که بعد از شکست لامپ هیچ قطره دیگه ای رو به اون طرف نرفته بود. وگرنه با برخورد به سرپیچ و با توجه به خیس بودن تمام دیوارا، احتمالا ریغ رحمت رو به شکل دردناکی سرکشیده بودیم.
۳- دوسه روز پیش که این حادثه رو برای یکی از دوستای نزدیکم نقل کردم، اون یه حادثه خیلی جالبتر برام تعریف کرد. این دوستم به همراه همسرش در اولین روزای زندگی مشترک، دچار گاز گرفتگی(ناشی از مونوکسید کربن) خیلی شدید شده بودن و تا یک قدمی مرگ رفته بودن. تا جاییکه هر دو بیهوش شدن و شومینه همچنان روشن بوده. معمولا تو همچین موقعیتی راه برگشتی وجود نداره و مرگ حتمیه. یه دفعه این دوستم به هوش میاد و با زحمت خیلی زیاد سینه خیز تا پیش تلفن می ره و در پایان نجات پیدا می کنه.
این مسائل رو به خاطر گفتم که بگم همیشه حوادث غیر منتظره در کمین ماست. همه ما در مسیر جنگ، زلزله، تصادف و جنایت هستیم. بیماری های عجیب و صعب العلاجی که از هر صد میلیون نفر یکی رو مبتلا می کنه. و متاسفانه حداقل دویست میلیون نوع ازین بیماری ها وجود داره. هر لحظه ممکنه نزدیک ترین عزیزانمون رو در اثر یکی از این اتفاقات که تو صفحه حوادث روزنامه ها می خونیم از دست بدیم. بیماری ها یا تصادفات ممکنه ما، یا اطرافیانمون رو به چنان حالت منزجر کننده ای در بیاره که همه رو حتی از دیدنمون منصرف کنه. ممکنه خود ما توی شرایطی قرار بگیرم که قربانی یا عامل یکی از حوادث خونین و تکان دهنده ای بشیم که همیشه تو روزنامه ها سرسری می خونیم و ازش رد می شیم. توالی اتفاقات خوب و بدی که برامون تو زندگی پیش میاد سرشت ما رو تعیین می کنه و ممکنه ما رو خوش قلب یا سنگدل کنه.
منظورم از این حرفا ابدا این نیست که به خاطر این تهدید همیشگی نابودی، زانوی غم بغل کنیم و دپ بزنیم و دیگه از هیچ چیزی لذت نبریم. اتفاقا برعکس. ما در این جنگ ناباربر با زندگی بسیار بسیار کم طاقت و ناتوانیم. به همین ترتیب کوچکترین پیروزی برای ما بسیار اهمیت داره. هر غنیمتی که توی این نبرد بدست بیاریم ارزشمنده. به قول خیام:
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش
دیگه با این همه استرس و مشکلاتی که وجود داره، واقعا عاقلانه نیست خودمون هم الکی برای خودمون دردسر درست کنیم. دعواهای الکی، کینه های بی فایده، گرفتاری های بدون دلیل و ...
چرا از همین مختصر فرصتی که داریم برای لذت بردن و لذت رساندن به بقیه استفاده نکنیم؟ ما هیچ وقت قداست وضعیت موجود رو درک نمی کنیم. نمی گم همیشه راضی باشیم و کم توقع. ولی باید توجه داشت که تمام حقایقی که توی این لحظه وجود دارن، برآیند تمام تاریخ خلقت و تلاش طبیعت تا این لحظه است. هر لحظه، حاصل کل تلاش هستی از لحظه صفر تا کمی قبل از خودشه. و با هر لحظه ممکنه همه چیزایی که توی این لحظه داریم در اثر یکی از همون اتفاقات بالا از بین بره.
اینا رو بیشتر واسه خودم می نویسم. دوست دارم بعدها یادم بیاد که زمانی به چه چیزایی فکر می کردم.
ببخشید که سرتون رو درد آوردم.
راستی، علی آقا، آرایشگر با سابقه دانشگاه هم بعد از تحمل یه بیماری سخت و طاقت فرسا، به رحمت خدا رفت. روحش شاد.

