تبليغاتX
روزهای تکراری
این روزها که می گذرد مردی،

بی امتداد و خاطره ای در شهر

از آن سگرمه های به هم رفته

انگار با تمامی عالم قهر

 

بر روی خاک، ردِ قدمهایش

خط چینِ خو گرفته به تردید است

چین های زشت مانده به پیشانیش

دشنام گُر گرفته ی خورشید است

 

لبهای او زمخت و تَرَک خورده

چون دشتهای تشنه ی بی باران

بر سنگلاخِ چهره نباریده،

جز ابرهای حسرت بی پایان

 

روحش چو مرغ کوچکِ دریایی

رنجور و پَر شکسته و خونین بال

در تندبادِ وحشی ِ وحشت زا

نومید و سرسپرده به اضمحلال

 

چشمش به راه و هیچ نمی گوید

از رنجهای دیده و نادیده

مانَد به نقش پُرتره ای بی رنگ

با صورتی عبوس و چروکیده

 

این روزها که می گذرد گاهی

مردی تهی، چو اسکلتی بی جان

قندیل های بغض ِ فروخفته

در زمهریر ِ حنجره اش پنهان

 

با پُتکهای ثانیه می کوبد

خود را به حجم مبهمِ آینده

تا بر تَنَش زمانه بپوشاند

انبوهِ ترسهای فزاینده...

+ نوشته شده توسط تکین در یکشنبه 24 خرداد1388 و ساعت 21:10 |