تبليغاتX
روزهای تکراری
امروز می خوام راجع به یکی دیگه از جنبه های خوابگاه صحبت کنم و اونم مساله ی کله قنده.

معمولا دانشگاه به خوابگاهیا در طول یه سال یه تعداد کوپن می ده که باهاش قند و شکر و کره و پنیر و غیره می دن. خوابگاهیا هم همیشه این چیزا رو می گیرن و برای طول عمر معظم له دعا می کنن.

اون سالهای اول قند رو به صورت کله بما می دادن. من نمی دونم چه نوع پهنی توی مغز مسئولای محترم بود که حساب نکرده بودن خوابگاهیا چطور باید این کله قندها رو مصرف کنن.

این شد که هراتاق تو خوابگاه یه سبکی برای شکستن کله قندها گیر آورده بود. یه عده ای که عاقل بودن ولی به نظر ما خیلی احمق بودن و مغز اقتصادی نداشتن می رفتن در سوپرمارکتها و با یه تفاوت ۱۰-۲۰درصدی کله رو با حبه معاوضه می کردن. یه عده معدودی هم ابزار لازم رو از خونه آورده بودن و با قند شکن و غیره مشکلشون رو حل می کردن.

بقیه چیکار می کردن؟ اینجاست که ابتکار جوانان این مرز و بوم خودش رو نشون می ده. بعضی دوستان برای شکستن کله قند از پایه میز یا تخت استفاده می کردن.کله قند رو زیر میز میذاشتن و با یه ضربه محکم اون رو به قطعات کوچکتر تقسیم می کردن. یه عده ای با چاقو کله قند رو می بریدن! بعضی ها که باهوش تر بودن از ترکیب چاقو-سنگ استفاده می کردن که خاک قند کمتری تولید می کرد.به این صورت که چاقو رو در محل مناسب روی کله قند قرار می دادن و با زدن ضربات متوالی سنگ به پشت چاقو قند مورد نیاز خودشون رو تامین می کردن. منتها عیبش این بود که مقدار زیادی خرده سنگ هم باید با چایی نوش جان می کردیم!

ما تو اتاق از یه وسیله ی رزمی استفاده می کردیم:نانچیکو یا به قول دوستان ناآگاه لانچیکو! همون وسیله ای که بروسلی با اون دشمنان اسلام رو در ابعاد ۱۰ نفر و ۲۰ نفر به خاک و خون می کشید!

صالح که اون موقع در فنون رزمی تبحری داشت با استفاده از فنون مختلف نانچیکو کله قند رو به قطعات مختلف تقسیم می کرد. چه به صورت ضربه زدن به قند و چه استفاده از خاصیت اهرمی قدرتمند نانچیکو و خرد کردن قند به صورت فشاری.البته گهگاهی هم از ترکیب نانچیکو+چاقو استفاده می کردیم که خیلی موثر بود و از ترکیب سنگ+چاقو بسیار به بهداشت نزدیکتر بود! اینم در پرانتز بگم که یه بار عبدل با اون نانچیکو و به صورت شوخی زد دماغ امیر رو غرق در خون کرد!

اما در کنار همه اینها یکی از روشهایی که بسیار برام جالب بود روش ۶۰وجهی منتظم بود که الان خدمتتون عرض می کنم. یه بار رفته بودیم اتاق یه سری از دوستان همشهری و اونجا بساط چای آماده شد. آرش به رضا گفت اون قند رو از اون زیر بیار تا چایی بخوریم. رضا کمی زیر تخت رو نگاه کرد و چیزی پیدا نکرد. آرش هم دوسه تا تیکه راجع به دسپاچلفتی بودن به رضا انداخت و خودش رفت که قند رو پیدا کنه. زیر تخت پر بود از جورابهای لنگه به لنگه و شرت و زیرپوشهای نشسته. بین اونا یه کله قند نسبتا گرد رو پیدا کرد و اون رو قل داد به سمت بچه ها! کله قند مزبور آرام و تلوتلو خوران اومد و رسید به دست یکی از دوستان. البته به صورت کروی کامل نبود.چیزی بود شبیه یه ۶۰ وجهی منتظم که موقع قل خوردن روی زمین با طمانینه خاصی به چپ و راست منحرف می شد و بیننده می دونست که حتما به مقصد می رسه! تمام سطحش زرد بود.البته با غلظتهای مختلف که از روش می شد حدس زد به دفعات و در طول زمانهای مختلف ازش استفاده شده. درست مثل تنه درختها که از روی لایه های کدر و روشن اونها می شه عمرشون رو حدس زد.

 اولین نفر این شیء عجیب رو از رو زمین برداشت و با دست یه مقدار گرد و خاکش رو سترد و یه گوشه اون رو زد توی چایی.یه کم که خیس خورد بردش سمت دهنش رو یه گاز محکم بهش زد.صدای خرچ خرچ بوجود آمده جوری بود که اگه یه آدم غیر خوابگاهی اونجا بود حتما تمام دل و روده ش رو بالا می آورد.ولی برای ما چندان حال به هم زن نبود. خلاصه طرف دهنش که شیرین شد توده شیرین رو قل داد سمت نفر بعدی و چاییش رو هورت کشید.البته خدمت دوستان عزیز عرض کنم که من اون روز استثنائا چای بدون قند خوردم!

خوب این مطالب رو فعلا توی ذهن داشته باشید و یه سری هم به داستان کوچیک آن صدای کذایی بزنید که به ادامه بحث مرتبطه. تو اون داستان از تب داغ کشتی گرفتن توی خوابگاه گفتم و شخصی که وسط کشتی یه صدای ناجور ازش صادر شد و الی آخر.حالا همون شخص مزبور در اون داستان یه بار اومد اتاق ما و شروع کرد به کشتی گرفتن با صالح. خلاصه صالح این بنده خدا رو خاک کرد و شروع کرد به تاباندن و بارانداز کردنش.همینجوری که داشتن توی اتاق شلوغ و کثیف غلت می زدن یه دفعه محکم خوردن به کمد و یه نایلون سیاه از اون بالا افتاد و با یه صدای گرومب خورد توی ملاج صالح! با توجه به اینکه ارتفاع کمد زیاد بود و صالح هم تقریبا در حالت درازکش بود ارتفاع سقوط و با تبعش سرعت برخورد بسیار زیاد بود. توی نایلون چی بود؟ یه کله قند حدود دو کیلویی که یه تیکه ش شکسته شده بود و با همون تیزی مستقیم خورده بود توی فرق سر ارباب جهان! بلافاصله صالح دستش رو گذاشت روی سرش و دوید گوشه اتاق.اونجا با ناامیدی به ماها نیگاه کرد و از شدت درد و شک ناشی از ضربه چندین بار بشین- پاشو انجام داد.البته منم می دونم که بشین-پاشو  رو باید در موقع ضربات شدید به نقاط دیگر بدن مردها انجام داد! منتها تو اون وضعیت کی به فکر این حرفاست؟!!

عبدل با دیدن این صحنه غش کرد و افتاد روی زمین.جوری که نفسش بالا نمی اومد.منتها از شدت خنده!

همین جور چشماش رو بسته بود و رو زمین داشت می خندید! صالح که از حالت شوک اولیه دراومده بود دستش رو از روی سرش برداشت و یه دفعه با یه منظره خون آلود مواجه شدیم. سوای طنز ماجرا، خدا واقعا به صالح و بما خیلی رحم کرده بود. توی درمانگاه دکتری که می خواست سر صالح رو بخیه بزنه تعجب کرده بود که چطور زنده س. زخم رو که نشونمون داد واقعا یخ کردیم.یه شیار توی سرش درست شده بود به طول یک سانت و عمق وحشتناک! دکتر که با دست زخم رو باز و بسته می کرد هرآینه فکر می کردیم مغز ارباب جهان بریزه بیرون!

بعدش هم کماکان خنده دار بود.صالح با سر باند پیچی شده اومد خوابگاه و دوباره این مساله شد سوژه خنده بچه ها. یکی از بچه ها که اونم خیلی عشق کشتی و عرض اندام بود هی می اومد با صالح کشتی بگیره و عمدا (جوری که سهوی نشون داده بشه) هی سرش رو می زد به سر زخمی صالح!

البته با وجود این اتفاقات هیچ کدوم از ماها درس نگرفتیم و حوادثی به وجود اومد که بعدا براتون نقل می کنم.

خوش باشید.

+ نوشته شده توسط تکین در دوشنبه 6 آبان1387 و ساعت 15:18 |