غروب تاسوعا بود.چهار نفری نشسته بودیم راجع به کرامات اهل بیت و اینکه قدرت اینا چه قدره صحبت می کردیم.محسن گفت که چند روز قبلش یه دختر که کور بوده توی همین حسینیه نزدیک خوابگاه شفا گرفته.قرار گذاشتیم بریم و ته توی ماجرا رو در بیاریم.یه دوربینم بردیم و کاملا حرفه ای کارمون رو شروع کردیم.
به کوچه ی مربوطه که رسیدیم همین طوری که داشتیم فیلم می گرفتیم از چند تا از اهالی محل پرسیدیم که قضیه چی بوده.از هرکی می پرسیدیم یه کم دچار عواطف مذهبی می شد و بعد می گفت قربون حسین برم که آره راسته و خودم دیدم.بعد که دقیق می پرسیدیم هیچکی خودش ندیده بود و حواله می کرد به یکی دیگه.
پرسون پرسون رفتیم تا اینکه بالاخره رسیدیم به خونه ی سید که همه کاره هیات بود.اونم مارو که دید صحت ماجرا رو تایید کرد و گفت که فقط همون یه نفر نبوده که شفا گرفته.یه بیمار روانی و یه بچه فلج هم شفا گرفتن.
دیگه قضیه اینجا جذاب شد.۴ نفری با سید رفتیم سمت هیات که چند کوچه پایینتر بود.اونجا که رسیدیم جمع زیادی از مردم وایساده بودن و تا سید اومد دورش جمع شدن و بهش التماس کردن که بچه شون رو شفا بده.یه عده ای هم از جاهای دوری مثل کرج و ورامین اومده بودن شفا بگیرن.
اینو بگم که اولش هر چهارتای ما با ایمان ۱۰۰٪ به موضوع رفته بودیم و اصلا سر سوزنی احتمال نمی دادیم قضیه دروغکی باشه.
بعد رفتیم تو یه خونه و افراد اونجا به اشاره سید کلی مارو تحویل گرفتن.تو این قسمت یه خورده شک پیش اومد از اون جهت که فکر می کردیم شفا دهنده خود هیاته.ولی برخورد مردم و نوچه های سید،و همچنین خود سیدطوری بود که شفا دهنده رو سید معرفی می کرد.
تو خونه که نشسته بودیم،یکی یکی مریضا می اومدن و سید یه چیزی تو گوششون می گفت و یه دعایی تو کاغذ بهشون می داد و می گفت ساکت برن یه گوشه بشینن.
یکی از تاثیر گذارترین لحظه ها وقتی بود که یه زن و شوهر جوان و فقیر دو تا بچه شونو آورده بودن که هردو کر و لال بودن و مادره خیلی مظلومانه اشک میریخت و از سید طلب شفا می کرد.
یه بار دیگه یه دختر ۷-۸ ساله با معلولیت ذهنی وارد شد که این دفعه همه به گریه افتادن.چون با یه مظلومیت خاصی به ماها نگاه می کرد و هی گریه می کرد.حتی مهدی که اون موقع روشنفکر ما بود-و البته الان هم هست!-با دیدن این بچه به گریه افتاده بود و حسین حسین می کرد و فیلمش هم موجوده!
خلاصه این سیده هی داد می زد:ای ابوالفضل!کی می خواد اینا رو شفا بده و اگه شرف داری باید همین امشب همه ی اینا رو شفا بدی و از این حرفا.مردم هم همش گریه می کردن.
من یه جا شک کردم سیده قلابیه،اونم جایی بود که به مادر اون دوتا بچه کرو لال ها می گفت سوره ی معراج رو هفت مرتبه بخون و سوره ی معراجی وجود نداره!
یکی از اونایی که می گفتن شفا گرفته،یکی از همون نوچه های سید بود که یه جوان هیکلی و تند مزاج بود و می گفتن بیماری روانی داشته.بیماریش هم به صورت دوره ای بوده.یعنی دچار جنون ادواری بوده و به طور میانگین هر یه هفته یه بار به سرش می زده و یه الم شنگه ی حسابی راه مینداخته.و اینکه دو سه روز از شفا دادنش می گذشت.یعنی هنوز سیکل یه هفته ای طی نشده بود که ببینیم عملیات شفا موفقیت آمیز بوده یا نه!
از اونجا که اومدیم بیرون یه یارویی بود که فیلم شفا گرفتن یه بچه فلج رو تو دوربینش داشت.چیزی که واضح بود،این بود که تصویر بچه و طرز راه رفتنش که به کمک دست پدرش بود اصلا تغییر نکرده بود و الکی براش در آورده بودن که شفا گرفته.
تو همین حین فهمیدیم پدر اون دختری که می گفتن شفا گرفته تو مسجد همون محله.به دیدنش رفتیم.خیلی مایل به صحبت نبود ولی به طور سربسته گفت که دخترش کور کامل نبوده.بلکه نور ها و سایه ها رو تشخیص می داده.و بعد از اوراد و شیرین کاری های سید گفته که یه نور زرد دیده.
و اینکه گفت بچه ش رو می بره به دکتر نشون می ده و اگر دکتر تایید کرد که قسمتی از بیناییش بهتر شده به عنوان تشکر مبلغی به سید می ده.در کل زیاد چیزی از شادی تو چهره ش نبود.
بعد از اون با آخوند همون مسجد صحبت کردیم که البته راضی نشد جلوی دوربین صحبت کنه.اینم بگم که شب عاشورایی عیجب مسجد خالی بود و همه تو هیات سید جمع بودن.
حاج آقا هم دل خوشی از سید نداشت.حالا نمی دونم چون کار و بارش رو کساد کرده بود باهاش چپ بود یا به نظرش شیاد می اومد.اونم یه صحبت های کلی راجع به معجزه و کرامت و این حرفا کرد و غیر مستقیم سید رو کوبید و وایساد به نماز.
دیگه تو این نقطه هر چهار تایی مون مطمئن بودیم با یه باند کلاه برداری طرفیم.فیلممون هم تموم شده بود.یه فیلم جدید گرفتیم و وارد مرحله دوم پروژه شدیم.
این بار که رفتیم طرف هیات،دیدیم حدود ۵۰ -۶۰ تا آدم،اعم از مرد و زن و بچه که همه شون هم انواع معلولیت ها و مریضی ها رو داشتن،جمع شدن و یه زنجیر دور اینا کشیده ن.
بعد دسته عزاداری سید راه افتاد و جماعت خیلی خیلی زیادی به همراه همه ی این مریضا راه افتادن.
این سیرک مسخره که با تحقیر انسانیت و معنویت همراه بود یه ساعت طول کشید.شنیع ترین قسمتش به نظر من این بود که چشم همه ی بچه هارو بسته بودن و از صدای داد زدن و وحشت اونا به عنوان حربه ی عاطفی استفاده می کردن.
بعد یه خیمه آماده کردن و همه ی مریضا رو با همون چشم بندا گذاشتن توش و بقیه ی مردم رو بیرون نگه داشتن.منتها سید ریسک کرد و با این فکر که اگه بتونه این دانشجوها-یعنی ما-رو قانع کنه،اعتبارش صد برابر می شه،ما رو هم برد داخل چادر.
تو اونجا یه حرکات عجیبی رو سر این مریضا انجام می داد و یه چیزای نامفهومی تو گوششون می گفت-درست مثل جادوگرا-.بعد از یه ساعت از تو چادر میکروفن رو دست گرفت و به مردم که بیرون بودن گفت:
عزاداران عزیز!خود ابوالفضل امشب اجرتون رو داده.خدا حفظتون کنه!به دعاهاتون ادامه بدین.خبرهای خوشی تو راهه!
{این جمله ی آخری چه قدر آشنا بود!!!}
صدای یا حسین مردم از بیرون اومد.
یه پسری اونجا بود که ناراحتی کبدی داشت.قیافه ش چیزی رو نشون نمی داد ولی می گفتن مریضی سختی داره.سید اونو آورد و چشم بندش رو باز کرد و با میکروفن باهاش صحبت کرد.
به جان خودم عین کلماتی که رد و بدل شد همیناس که اینجا می نویسم:
-خوب پسر جان چیزی دیدی؟
-آره
-نور بود؟
-آره
-زرد بود؟
-آره
-دایره بود؟
-آره.
-جمال محمد صلوات!
اینو که گفت صدای یاحسین یاحسین از بیرون اومد.مردم هجوم آورده بودن بیان تو خیمه و لباسای پسرک رو بگیرن برای تبرک که نوچه های سید ما ضرب و زور مانع شدن.
تا آخر شب سه چهار تا از این شفاهای مسخره اتفاق افتاد و مردم هی گریه می کردن و حسین حسین می گفتن.
حالا حال ما چهار نفر دیدنی بود.
من از خنده نمی دونستم چیکار کنم و تو اون فضای معنوی هر لحظه می ترسیدیم بیفتیم روی زمین و غش غش بخندم.رو این حساب خنده م رو جوری هدایت می کردم که به شکل خوشحالی از شفا دادن ها دربیاد.
محسن رو زیاد یادم نیست.ولی اونم تقریبا مثل من بود.
هدایت رو دوسه تا از کر و لال ها مشکوک بود و هی می رفت پیششون امتحان می کرد که نکنه شفا گرفته باشن.
از همه جالبتر حال مهدی بود که از عصبانیت به خودش می پیچید و می خواست بره و با مشت بزنه تو دهن سید و اگه ماها جلوش رو نگرفته بودیم واقعا این کار رو می کرد.
البته خنده ی منم از شدت دروغگویی و اعتماد به نفس سید بود.نه اینکه چیز خنده داری وجود داشته باشه.
مرحله سوم پروژه توسط مهدی و محسن و بدون اطلاع من و هدایت انجام شد.اونم این بود که رفتن و پلیس رو فرستان سر وقت اینا.
من و هدایت تو خیمه بودیم که پلیس اومد سید رو بازداشت کنه.درگیری مردم با پلیس دیدنی بود.همه می گفتن بابا!بذارین بچه ی مارو شفا بده بعد ببرینش!
حتی فکر کنم کار به زد و خورد هم کشید.ما که یواشکی غیبمون زد مردم فهمیدن لو دادن کار ما بوده.
من و هدایت دوپا داشتیم دوتا بال هم قرض کردیم و یه مسیر خیلی طولانی رو دویدیم.واقعا خدا خیلی بهمون رحم کرد.چون اگه اون موقع به دست عزادارای خشمگین می افتادیم معلوم نبود با اون همه اعتقادات پاکی که داشتن-و من واقعا بهشون احترام میذارم-چه بلایی سر ما دوتا سرباز یزید می آوردن.
غرض اینکه من فکر می کنم اگه یه عزاداری تو عمرم بخواد اجری داشته باشه همون یکیه.
امیدوارم همه ی اونایی که اعتقادات پاک مردم رو بازیچه ی امیال کثیف خودشون قرار می دن یه روزی رسوا بشن.
الان شام غریبانه و دیگه کاروان اسرا به کوفه رسیدن.به امید آزادگی همه ی ابناء بشر.


